تبلیغات
حریـــــــــــــــــــــــــــــــــم عشــــــــــــــــق - مطالب مهر 1395
حریـــــــــــــــــــــــــــــــــم عشــــــــــــــــق
منتظر نظراتتون هستیم، منو لینک کردی بگو لینکت کنم!
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


گاهی ارزش داره از همه چیزت بگذری

تا لبخند رو به لبای یکی هدیه کنی

گاهی میتونی با یه کار کوچیک همون لبخند رو بکاری رو لباش

گاهی مهم اینه که بخوای بخندونی

اون وقت خدا هم میخنده
گاهی از خودت بگذر ... فقط گاهی ...
http://smsdooni2.mihanblog.com/
اینم کلبه ماست اومدین نظر یادتون نره

مدیر وبلاگ :علی اکبر آب خیز


‏‎پاییز گوزن ها
‏‎در جنگلی بکر اتفاق می افتد
‏‎با شاخ هایشان
‏‎گم شده در لای شاخه ها
‏‎ پچ پچ عاشقانه در  ضیافت برگ های رنگارنگ .

‏‎پاییز کارمندی من اما
‏‎در حیاط کوچک اداره
‏‎با چند خرمالو
‏‎که از خانه ی همسایه تماشایم می کنند
‏‎و روز هایی که هی آب می روند .

‏‎تو هر روز
‏‎یک دقیقه کم تر به من فکر می کنی
‏‎من هر شب
‏‎یک دقیقه بیش تر .

#رویا_شاه_حسین_زاده




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 30 مهر 1395
#كتابهایی_كه_باید_خواند

علتِ اصلی تنهایی ام این است كه من هم نمی دانم متعلق به كدام داستان هستم.
باید كه بخشی از داستانی می بودم ولی حالا چون برگی ریخته شده از آن هستم.
برایتان تعریف می كنم:
داستان افتادنِ من از داستانم
همچون ریزشِ برگی از درخت

#داستان_افتادن_من_از_داستانم
#ارهان_پاموك
@myblueworld




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 27 مهر 1395



یجوری زیادی خوب نباشین که بگن فیلمشه

آره درسته دنیا پر از بیشعوره





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 27 مهر 1395


صدا کن مرا
صدای تو خوب است
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 26 مهر 1395


بزرگ شدن بدترین آرزوی همه زندگی من بود

که برخلاف تمام آرزوهایم به دستش آوردم...







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 24 مهر 1395

[In reply to Bluesky]
آهنگی که گذاشتی قلبم رو لرزوند...
راستی تو می دونی پُر شدن یعنی چی؟ منم نمی دونستم!
 بابام هم هر وقت می خواست عکس های قدیمش رو ببینه این آهنگ رو می ذاشت. اون عاشق آلبوم های عکسش بود اما یکی رو از همه بیشتر دوست داشت، آلبوم دهه سوم زندگیش، وقتی به عکس های اون آلبوم می رسید، سکوت می کرد، آروم تر ورق می زد و با اندوهی به فکر فرو می رفت. من همیشه ازش می پرسیدم چرا عکس ها و خاطرات به این خوبی غمگینت می کنه؟ و اون می گفت عکس های بیست و چند سالگیم من رو پُر می کنن، ولی من نمی تونم پُر شدن رو واست معنی کنم، باید حسش کنی...
سال ها گذشت و من سی و چند ساله شدم، روزگارم یکنواخت می گذشت و با اینکه خالی بودن رو با تموم وجود احساس می کردم اما هنوز معنی پُر شدن رو نفهمیده بودم.
 تا اینکه یه روز تو خیابون یه آشنای قدیمی رو دیدم، یکی که سال ها پیش دوستش داشتم و ما با هم روزهای خوبی داشتیم اما اون یه روز بی هوا همه چیز رو رها کرد و رفت.
 مسیرمون یکی بود و ما واسه مدتی تو اون خیابون هم صحبت شدیم، از خاطرات خوبمون گفتیم، خنده هامون، دیوونه بازی هامون، ولی هر دومون فهمیده بودیم که ما دو تا دیگه اون آدم های سابق نیستیم، تغییر کردیم، بزرگ شدیم و شاید دیگه واسه هم فقط یه غریبه آشناییم.
بعد از ساعتی پیاده روی ما از همه جدا شدیم و اون سوار اتوبوس شد و واسه من دست تکون داد، وقتی اتوبوس رفت نمی دونستم دقیقا چه حسی دارم، چون آدم نمی دونه کسی رو که قبلا دوست داشته و فراموش کرده، وقتی بعد از مدتی ببینه چه حسی بهش داره، تنها چیزی که فهمیده بودم این بود که حس عجیبی دارم، انگار به گذشته برگشته بودم و با خودم رو برو شده بودم، اسم این حس رو گذاشتم پُر شدن، پُر از گذشته ای که آدم رو تکون میده، حالا اگه میشه اون آهنگ رو دوباره بذار...

آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی/ #روزبه_معین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 17 مهر 1395

امروز وقتی پاک کنمو کشیدم
 رو کاغذم تا خطوط اضافه ی طراحیمو پاک کنم،
 پاک کنم به جای تمیز کردن کاغذ،
بدتر سیاهیا رو پخش کرد
و کاغذو کثیف کرد.
یه نگاه انداختم دیدم
 دور تا دور پاک کنه سیاهه.
 اثر پاک کردنای قبلی روش مونده بود
 و واسه همین،
 حالا نمی تونست سیاهیای کاغذمو تمیز کنه.
 انگار ک ماهیتش تغییر کرده باشه.
رفتم یه سنباده ورداشتم
 کشیدم رو پاک کنم
و همه ی سیاهیاشو از بین بردم.
این بار که کشیدمش رو کاغذ،
خیلی خوب تمیزش کرد.
 دوباره شده بود
 همون پاک کن خوب سابق.
یه وقتایی قبل شروع یه کار یا رابطه ی جدید،
باید یه سنباده ورداریم بکشیم
به روحمون، سیاهیا و اثرات بد کار و رابطه ی قبلی رو پاک کنیم.
 بعد با یه روح پاک و تمیز بریم
 به سمت آینده ی قشنگمون

#ناشناس




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 17 مهر 1395

من از تنهایی لذت می برم، درسته که همیشه آدم ها دنبال یه داستان می گردن تا باهاش کلنجار برن و اینم می دونم که خیلی بلند پروازیه که بخوای تنهایی خوشبخت باشی، اما خب تنهایی خوبیش اینه که نمیذاره کسی اصول زندگیت رو خراب کنه، من به اصول زندگیم و تنهاییم پایبندم.
واسه نگه داشتن تنهایی هم اولین قدم اینه که از کسی خوشت نیاد و نذاری کسی بهت نزدیک شه!

قهوه سرد آقای نویسنده/ #روزبه_معین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 16 مهر 1395


نه ، ابداً، دیگر چیزی نبود كه از آن بترسم. آن روزها گذشته بود.
دیگر آن كابوس های هولناك سراغم نمی آمد. دیگر نیمه شب ها جیغ زنان از خواب نمی پریدم. و حالا سعی می كنم زندگی را از سر بگیرم. نه، میدانم شاید دیگر برای شروع خیلی دیر شده باشد. شاید دیگر چندان وقتی برای زندگی نداشته باشم اما ولو این كه دیر شده باشد از بختم ممنونم كه توانسته ام در نهایت به نوعی رستگاری برسم و به نحوی بهبود یابم. بله ، ممنونم. می شد بی آن كه نجات یابم ، جیغ رنان در تاریكی و ترسان از دنیا بروم.
#گربه_های_آدمخوار
#هاروكی_موراكامی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 13 مهر 1395


چقدر صدای آمدنِ پاییز
شبیه صدای قدم های تو بود
ملتهب، مرموز، دوست داشتنی...
چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست
نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف!
چقدر صدای خش خش برگ ها
شبیه صدای قلب من است
که خواست، افتاد، شکست...
چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است
نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست، مست...
چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست
شبیه کسی که بود، رفت
کسی که دیگر نیست.
 
#پریسا_زابلی_پور





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 13 مهر 1395


اندوه های یک مرد را

گاهی چند نخ سیگار هم می تواند
به هم بدوزد و
از لب هایش بشکافد و
بیرون ببرد از پنجره ...
اندوه های زنانه اما !
خانگی تر از این حرف ها هستند...
درست مثل شیشه های مربا...
مثل سبزی های خشک معطر...
که می کوشند
یک تکه از بهار را
برای زمستان
کنار بگذارند ...!

#رویا_شاه_حسین_زاده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 11 مهر 1395


بچسب به من!
مثل چای بعد از کار؛
مثل دیدار دانه‌ی انگور با لب؛
آن هم وسط تماشای فیلم‌های پر از بوسه؛
مثل خواب بعد از خواندن شعرهای مربوط...
 
مثل نوازش نرم آفتابِ اول صبح؛
مثل صبحانه‌ی بعد از حمام؛
مثل پیراهنی که اولین‌بار می‌پوشی و آینه از ذوق می‌خندد؛
مثل نشستن پروانه روی دستگیره‌ی در و کمی دیر شدن!
 
مثل کفش‌هایی که سمت روز تازه ایستادند؛
مثل سلام پیرمردی که بوی نان تازه جوانش کرده؛
مثل لبخند معشوقه‌ی چشم به‌راه و هنوز زیبایش؛
مثل خودمانی شدن اسم تو با لب‌هایم...
 
بچسب
بچسب به من
مرا به خودم بیاور
به لب‌هایت
به هرچه قشنگی در دنیاست...
 
#رسول_ادهمی
@myblueworld




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 11 مهر 1395


از اون پنجره خوب بیرون را نگاه کن، آدم ها میان و میرن و برگ های زرد را زیر پاشون له می کنن. برگ ها خرد میشن،صدا میدن، ولی هیچ کدوم از آدم ها یادشون نمیاد این ها همون برگ هایی هستند که تو بهار و تابستون سرپناه سبزشون بودن.

اینه معنی انسان، فراموشکار!

هنگامی که باران پیانو می نوازد/ #روزبه_معین





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 8 مهر 1395


عاشقت شدم که وقتی پاییز شد

و هر کسی رفت توی لاک خودش

کسی باشد که هوای این بی قراری ام را داشته باشد

عاشقت شدم که صبح های ابری بهانه ی لبخند باشی

که صدایت طعنه بزند به خش خش برگ ها

عاشقت شدم که شعرهایم مخاطب خاص داشته باشند

و آدم ها من و تو را با هم ورق بزنند

آن روز من به دلهره های بعد از نبودنت فکر نکردم

دلم خواست عاشقت شوم

تا رنگ فصل ها را ما تعیین کنیم.
 
#شیما_سبحانی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 7 مهر 1395

پاییز آمد و من‎ ‎ساختن لحظات ناب را بدون تو حرام کرده ام ... چه بهانه های خوبی برای امروز هست اما تو را ندارم‎ !‎مثلا خوردن یک ‏لیوان قهوه در کافه هایِ کنار پیاده رو کار شراب را می کرد، اگر دستان تو در دستانم بود!‏‎ ‎
بعد از آن هم پیاده روی در خیابان ولیعصر‎ ...‎مردم درگیر روزمرگی و من هم درگیر پیچش موهایت که باد به صورتم می زند وقتی دارم ‏شعر در گوش ات زمزمه می کنم‎...‎‏ تو هم درگیر صدای دورگه من‎!‎‏ فکر کن کمی سرد هم باشد، کل ولیعصر را قدم می زدیم، اگر ‏دستان تو در دستانم بود‎!‎
می رفتیم سینما و فیلم فروشنده را برای چندمین بار می دیدیم، در تاریکیِ سینما مثل احمق ها زل می زدم به برق چشمانت وقتی ‏داری با دقت فیلم را دنبال می کنی، اگر دستان تو در دستانم بود! ‏‎
کنسرت سیامک عباسی به یاد ماندنی می شد و تا خانه همه ی آهنگ هایش را با صدای بلند برایت می خواندم و تو هم الکی از ‏صدای من تعریف می کردی و من هم ذوق مرگ می شدم ! اگر دستان تو در دستانم بود!‏
میدانی؟ مدینه فاضله ی من لحظاتِ با تو بودن شده، آن هم در خیال، اما من به این خیالِ با تو بودن هم خیانت نمی کنم‎ !
راستی... فکر کن باران هم ببارد...‏‎!


‏#علی_سلطانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 5 مهر 1395


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی